تبليغاتX
Love or my Love

Love or my Love

داستان و شعرهای عشقولانه ناب



پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:39 توسط Atefeh hesari| |

یکی بود یکی نبود !

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !
یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود …
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان “با هم بودن و با هم ساختن” نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود … همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.
از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.
و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
هنر “بودن یکی و نبودن دیگری” !!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:38 توسط Atefeh hesari| |

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو

به حد مرگ دوست داشتیم..

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود

بچه رو به وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از

کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می

گفتیم… عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی

کار؟… در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون

عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت..

اگه مشکل از من باشه تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه

که دوسش ندارم… خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو

رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود

نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟ گفت:من؟ گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…

تو چی کار می کنی؟ برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق

من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی

عوض نمی کنم… با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت

شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم. نمی دونم چرا امادلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه

واقعا عیب از من بود چی؟…سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش

دادیم… بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی

اسون تو چهره هردومون دید… با این حال به همدیگه اطمینان می

دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید

جواب ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه

شدم… علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو

گرفتی؟که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمیدونم

که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…یا از خوشحالی… روزا می گذشتن

و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…تا اینکه یه

روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی.

تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟ اونم عقده شو خالی کرد گفت:

من بچه دوس دارم مهناز… مگه گناهم چیه؟…من نمی تونم یه عمر

بی بچه تو یه خونه سر کنم…دهنم خشک شده بود. چشام پراشک.

گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…گفتی حاضری

بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟ گفت:آره گفتم. اما اشتباه

کردم. الان می بینم نمیتونم.نمی کشم… نخواستم بحثو ادامه بدم.

پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو

انتخاب کردم… من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی

احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه خودت…

منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمربه حرفای

قشنگشدل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب

ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون

گذاشتم. احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی…

چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم… دادگاه این حقو به من می ده که از مردی

که بچه دار نمی شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم

که عیب از توئه… باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم

برگه رو همون جاپاره کنم… اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه

عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 1:18 توسط Atefeh hesari| |

عشق یعنی گم  شدن  در جام  می
        راز  دل بی پرده  بشنیدن  زنی
              عشق  یعنی  خاک  پای  خاکیان
                    می  زدن در  حلقه ی   افلاکیان
                          عشق یعنی مثل یک گل وا شدن
                                  فــارغ  از  بی  تابی  دنیـــا  شـدن
 
عشق یعنی شب نشینی با  خدا  
       گفتگو  با  ناله  اما  بی  صدا
            عشق یعنی پای کوبی  در منا
                   با  صفا  دل  را  نمودن  آشنا
                        عشق یعنی دیدن موسی به طور
                                یک جهان بی ناشدن ازبوی نور
 
عشق یعنی چون کبوتر ساده باش
        پای  هر صاحب  دلی افتاده  باش
             عشق  یعنی  فارغ از رنگ و ریا
                    دوستی  با  لاله  و  گل   بی ریا
                          عشق یعنی کار نیکو کردن است
                                 برصداقت راستی خوکردن است
 
عشق یعنی عشق بازی با چمن
       گفتگو  با  لاله  و  با  یاسمن
             عشق یعنی مثل آب آبی شدن
                  هرشبی با گریه  مهتابی شدن
                        عشق یعنی جوشش می درسبو
                               مستی ودیوانگی بی های وهو
 
عشق یعنـــی باسحرهمدم شـــدن
       در  دبــســتان  ادب  آدم  شـــدن
            عشق یعنی مرگ درمیدان جنگ
                 کشته   دلدار  گشتن  بی  درنگ
                      عشق یعنی  بی نیاز  از جام جم
                           شاد  کردن دیده و دل   وقت غم
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:26 توسط Atefeh hesari| |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:16 توسط Atefeh hesari| |

 روی دلای آدمــــــــا هرگــــز حســابــــی وا نکــــــن

از در نشــــد از پنجره ، زوری خــــودت رو جا نکـــــــن

آدمــــــکای شهــــــر ما بازیـــگـــــرایــــی قــابـلــــن

وقــتــش بشــــــه یواشکی رو قلــب هم پا می ذارن

تــو قـتـــلگاه آرزو عاشــــق کشـــــی زرنـــگیــــــــه

شیــطونـــک ، مغــــزای ما دلـــداده ی دو رنگیـــــــه

دلخوشــی های الکـــی ، وعـــده های دروغکــــــی

عشــــــقاشــونم خلاصه شد ، تو یک نگاه دزدکــــی

آدمــــکای شــب زده قلـــبا رو ویـــــرون مـی کنــــن

دل ستــــاره منــو ، از زندگــــی خـــــون می کنــــن

ستــــاره ها لحظـــه ها رو با تنهایـی رنگ می زنــــن

به بخــت هر ستـــــاره ای ، آدمـــکا چنگ می زنــــن

عمری به عشق پر زدن قفس رو آســون می کنــــن

پشت ســــــکوت پنجره چه بغضی بارون می کنــــن

مردم ســر تا پا کلک ، رفیـــق جیب هم می شـــــن

دروغـــه که تا آخرش همـدل و هم قسـم می شــن

رو دنـــده ی حســـادتا زندگـــی رو مــــی گذرونــــن

عــــادت دارن به بــد دلــی نمی تونـن خوب بمونـــن

قصــــه روزگـــــار اینـــــه ، به هیچ کسـی وفا نکـــن

روی دلای آدمـــــا هــــرگــــز حســابـــی وا نکــــــن...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:15 توسط Atefeh hesari| |

یک شــــبی مجنون نمـازش را شکست

بـــی وضو در کوچـــه ی لیلــی نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فــــــارغ از جام الستــــش کــرده بـــــود

گفـــــت : یارب از چــه خوارم کرده ای ؟

بــــــر صلیب عشـــــق دارم کــــرده ای؟

خستــــه ام زین عشـق ، دل خونم نکن

من کــه مجنونــــم ، مجنون تــــر نکــــن

مــــرد این بازیچـه دیگر نیستــــــــم

این تـــــو و لیلی تـــــو ، من نیستـــــــم

گفـــــت : ای دیوانـــــه لیلایت منـــــــــم

در رگـــــت پیـــدا و پنهــــــانت منـــــــــم

سالهـــــــا با جور لیلـــــی ساختـــــــی

مـــــن کنــــــارت بــــودم و نشناختـــــی...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:14 توسط Atefeh hesari| |

دلشوره و تپش شدید قلب از نشانه هایی هستند كه در داستان ها، افسانه ها یا زندگی روزمره از آن به عنوان نشانه های عاشق شدن یاد شده است و اكنون علم در زمینه این مفهوم و ایده عشق در نگاه اول توضیحات قابل توجهی ارائه كرده است. از دید علم عاشق شدن چندان ساده نیست اما بسیار سریع رخ می دهد. به گفته دانشمندان دانشگاه های ویرجینیای غربی و ژنو، احساسات شدید، قوی، واقعی و عمیق نسبت به فردی یا پدیده ای در واقع تنها نتیجه فعالیت های بسیار پیچیده و متوالی مغز است. قرار گرفتن در حالات احساسی شدید یا به بیان دیگر عاشق شدن از عناصر شیمیایی، شناختی و رفتارهای هدفگرا تركیب شده و ساختاری كاملا پیچیده و درهم را به وجود آورده است. بر اساس مطالعات جدید این پدیده بر خلاف تصور بسیاری از افراد، تنها یك احساس اولیه نیست بلكه فرآیندی به شدت پیچیده و در عین حال منظم است كه 12 بخش از مغز به صورت همزمان برای ایجاد و حفظ لحظه جادویی ایجاد چنین احساسی با هم به شدت فعالیت می كنند و محققان دریافته اند اولین فعالیت های مغزی ویژه چنین احساسی تنها در یك پنجم ثانیه پس از اینكه فرد در معرض موقعیت زمینه ساز قرار می گیرد، آغاز می شود. بر اساس مطالعات جدید در پروژه ای به نام تصویربرداری نورونی عشق، بخشهایی خاص از مغز با نام هایی كاملا غیر رمانتیك مانند غشای كمربندی قدامی در كنار عوامل شیمیایی مانند عامل های رشد اعصاب شامل دوپامین و اكسیتوسین در هماهنگ و ایجاد كردن احساس علاقه شدید به شخص یا پدیده ای نقش دارند. برخی از این مناطق بخش هایی از مغز هستند كه در افرادی كه از داروهای مخدر استفاده می كنند به شدت فعالیت دارند از این رو می توان نتیجه گرفت به وجود آمدن احساسات شدید نسبت به فرد یا پدیده ای، تاثیری مشابه تاثیر داروهای مخدر بر ذهن انسان دارند
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:12 توسط Atefeh hesari| |

  درسته بینمون دیواره اما                  میشه این مانع رو از راه برداشت

یکم سخته ولی واسه رسیدن             قدمها رو باید کوتاه برداشت

باید طاقت بیاری عشق اینه               یه لحظه خنده و یک عمر دوری 

اگه میخوای یه روزی مال هم شیم      صبوری کن صبوری کن صبوری

اگرچه بینمون یک عمر راهه                یه عالم کوه سختی دره درد

قدم بردار و ثابت کن که میشه            غرور کوه قاف و زیر و رو کرد 

سر رامون قفسها خنده دارن              من و تو هم آزادیم عزیزم

رسیدن سهم دستامونه گرچه            که از هم دور افتادیم عزیزم 

میدونم مثل من دلخون راهی             فقط یک دل قدم میخوای تا من

دیگه هرگز نگو دیوار یا کوه                 تو حرکت کن بیا باقیش با من

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:7 توسط Atefeh hesari| |

یه روز زیبا توی خیابون جلو ی همه ی آدما لبخند پر مهر تو قلب کوچک منو آتیش زد

اون روز لبخند تو اولین نشونه بود برای اینکه بگی عاشق من شدی

آره لبخند تو منو از این دنیا جدا ساخت لبخند تو منو با خودش به شهرآرزوها برد

همون جایی که فقط عشق مثل آتیش دورت میچرخه

یه روز دیگه تو اومدی بهم گفتی:من دوستت دارم میای باهم باشیم

حرف دلنشین تو غم و غصه رو از یادم برد

این بار من لبخند زدم ،با لبخندم تو جوابتو به دست آوردی از خوشحالی جیغ کشیدی و من شرم آور به گوشه ای دیگر پناه بردم

فردا شد بازم همدیگرو دیدیم حرفای عاشقونه ی تو منو مست و بیخود میکرد

من عاشق شده بودم یه عاشق واقعی مثل لیلی مثل مجنون

آره مثل مجنون بودم دیوونه ی عشق تو

روزها گذشت من و تو همدیگرو میدیدیم

اما یه روز خیلی تلخ بود اون روز تو منو کشتی توئی که می گفتی من عشق اول و آخرتم

بهم گفتی ازت خسته شدم دیگه نمیخوامت نمیخوام مال تو باشم من یکی دیگه رو پیدا کردم از عشق تو دست کشیدم

باورم نمیشد دنیا بر سرم خراب شد توئی که روزو شبم و پر کرده بودی توئی که با دیدنت نفس می کشیدم حالا میخواستی منو تنها بذاری نه این باور کردنی نبود

اما

من نمیتونستم ازت عشقت دست بکشم یک لحظه بی تو برام باور کردنی نبود

ولی این آخر خط بود آخر عشق من و تو

تو منو با یه دنیا عشق و خاطره تنها گذاشتی

هر روز تو رو میدیدم اما تو حتی نیم نگاهی هم به من نکردی

از اون روز فهمیدم همه ی عشقا دروغه

هیچ عشقی باور کردنی نیست

بعد تو خیلی برام سخت گذشت اما وقتی تو رو با یکی دیگه دیدم اینو فهمیدم که

 

همه ی عشقا دروغه

 همه ی لبخندا دروغه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 17:27 توسط Atefeh hesari| |

Design By : Mihantheme