داستان و شعرهای عشقولانه ناب
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: من کاری جز شرط روی دلای آدمــــــــا هرگــــز حســابــــی وا نکــــــن از در نشــــد از پنجره ، زوری خــــودت رو جا نکـــــــن آدمــــــکای شهــــــر ما بازیـــگـــــرایــــی قــابـلــــن وقــتــش بشــــــه یواشکی رو قلــب هم پا می ذارن تــو قـتـــلگاه آرزو عاشــــق کشـــــی زرنـــگیــــــــه شیــطونـــک ، مغــــزای ما دلـــداده ی دو رنگیـــــــه دلخوشــی های الکـــی ، وعـــده های دروغکــــــی عشــــــقاشــونم خلاصه شد ، تو یک نگاه دزدکــــی آدمــــکای شــب زده قلـــبا رو ویـــــرون مـی کنــــن دل ستــــاره منــو ، از زندگــــی خـــــون می کنــــن ستــــاره ها لحظـــه ها رو با تنهایـی رنگ می زنــــن به بخــت هر ستـــــاره ای ، آدمـــکا چنگ می زنــــن عمری به عشق پر زدن قفس رو آســون می کنــــن پشت ســــــکوت پنجره چه بغضی بارون می کنــــن مردم ســر تا پا کلک ، رفیـــق جیب هم می شـــــن دروغـــه که تا آخرش همـدل و هم قسـم می شــن رو دنـــده ی حســـادتا زندگـــی رو مــــی گذرونــــن عــــادت دارن به بــد دلــی نمی تونـن خوب بمونـــن قصــــه روزگـــــار اینـــــه ، به هیچ کسـی وفا نکـــن روی دلای آدمـــــا هــــرگــــز حســابـــی وا نکــــــن... یک شــــبی مجنون نمـازش را شکست بـــی وضو در کوچـــه ی لیلــی نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فــــــارغ از جام الستــــش کــرده بـــــود گفـــــت : یارب از چــه خوارم کرده ای ؟ بــــــر صلیب عشـــــق دارم کــــرده ای؟ خستــــه ام زین عشـق ، دل خونم نکن من کــه مجنونــــم ، مجنون تــــر نکــــن مــــرد این بازیچـه دیگر نیستــــــــم این تـــــو و لیلی تـــــو ، من نیستـــــــم گفـــــت : ای دیوانـــــه لیلایت منـــــــــم در رگـــــت پیـــدا و پنهــــــانت منـــــــــم سالهـــــــا با جور لیلـــــی ساختـــــــی مـــــن کنــــــارت بــــودم و نشناختـــــی... درسته بینمون دیواره اما میشه این مانع رو از راه برداشت یکم سخته ولی واسه رسیدن قدمها رو باید کوتاه برداشت باید طاقت بیاری عشق اینه یه لحظه خنده و یک عمر دوری اگه میخوای یه روزی مال هم شیم صبوری کن صبوری کن صبوری اگرچه بینمون یک عمر راهه یه عالم کوه سختی دره درد قدم بردار و ثابت کن که میشه غرور کوه قاف و زیر و رو کرد سر رامون قفسها خنده دارن من و تو هم آزادیم عزیزم رسیدن سهم دستامونه گرچه که از هم دور افتادیم عزیزم میدونم مثل من دلخون راهی فقط یک دل قدم میخوای تا من دیگه هرگز نگو دیوار یا کوه تو حرکت کن بیا باقیش با من اون روز لبخند تو اولین نشونه بود برای اینکه بگی عاشق من شدی آره لبخند تو منو از این دنیا جدا ساخت لبخند تو منو با خودش به شهرآرزوها برد همون جایی که فقط عشق مثل آتیش دورت میچرخه یه روز دیگه تو اومدی بهم گفتی:من دوستت دارم میای باهم باشیم حرف دلنشین تو غم و غصه رو از یادم برد این بار من لبخند زدم ،با لبخندم تو جوابتو به دست آوردی از خوشحالی جیغ کشیدی و من شرم آور به گوشه ای دیگر پناه بردم فردا شد بازم همدیگرو دیدیم حرفای عاشقونه ی تو منو مست و بیخود میکرد من عاشق شده بودم یه عاشق واقعی مثل لیلی مثل مجنون آره مثل مجنون بودم دیوونه ی عشق تو روزها گذشت من و تو همدیگرو میدیدیم اما یه روز خیلی تلخ بود اون روز تو منو کشتی توئی که می گفتی من عشق اول و آخرتم بهم گفتی ازت خسته شدم دیگه نمیخوامت نمیخوام مال تو باشم من یکی دیگه رو پیدا کردم از عشق تو دست کشیدم باورم نمیشد دنیا بر سرم خراب شد توئی که روزو شبم و پر کرده بودی توئی که با دیدنت نفس می کشیدم حالا میخواستی منو تنها بذاری نه این باور کردنی نبود اما من نمیتونستم ازت عشقت دست بکشم یک لحظه بی تو برام باور کردنی نبود ولی این آخر خط بود آخر عشق من و تو تو منو با یه دنیا عشق و خاطره تنها گذاشتی هر روز تو رو میدیدم اما تو حتی نیم نگاهی هم به من نکردی از اون روز فهمیدم همه ی عشقا دروغه هیچ عشقی باور کردنی نیست بعد تو خیلی برام سخت گذشت اما وقتی تو رو با یکی دیگه دیدم اینو فهمیدم که همه ی عشقا دروغه همه ی لبخندا دروغه
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به
دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می
خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی
ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟
چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !
یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود …
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان “با هم بودن و با هم ساختن” نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود … همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.
از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.
و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
هنر “بودن یکی و نبودن دیگری” !!!
عشق
را به جا نیاوردم.
یه روز زیبا توی خیابون جلو ی همه ی آدما لبخند پر مهر تو قلب کوچک منو آتیش زد
| Design By : Mihantheme |


